تبليغاتX
بیابان طلب

درکمند افتاده ام اما ز ان خوشتر مباد

شامگاهان تا سحر جز دیدنت بهتر مباد

 

درخیالم می شنیدم هرچه می گفتی مرا

من بگویم بر خیالم بوده ای برتر مباد

 

آتشت افروخت در قلبم بدیدی شعله اش

سوختن را دوست دارم کی شود آخر مباد

 

شمع بی جلوه  ز رویت گشته خاموش ای عزیز

شمع چشمان تو باشد درمیان دیگر مباد

 

هرچه گویی بد زخود جایی ندارد این سخن

چون به قلبم جز تو هیچ اختر مباد

 

من بکویت می نشینم صبر باشد پیشه ام

مرحمی بر درد من جز صبر مباد

88/09/12

ساعت 07:00

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 15:34  توسط a.b.a  | 



 

غم ایام رود چون تو بیایی 

نفس باد صبا باز گشایی

چشم من روشن آن خط و خیالت

 

پرده برگیر ز آن روی خدایی

 

شب من تار و سیاه هست ز دوری

 

كی شود هجر تو پایان سفر آیی

 

بر سر راه تو بسیار چو من ایستاده

 

چشم باران بدهد با همه ی زیبایی

 

هر كه در دل سخن خویش بگوید

 

من كه فریاد زدم زین همه احساس جدایی

 

آرزویم همه گشت دیدن رویت

 

چشم من بین و بگو چیست چنین شیدایی

 

9/9/88

ساعت 6:45

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:42  توسط a.b.a  | 



گفتمت هيچ نگويم تو ببخش

سخن از عشق كه گفتم تو ببخش

 

 خواستم ديدن تمثال تو را

چند بار گفتم و خواهم تو ببخش

 

 گر مرا بر سر كويت ديدي

وز سوالم جوابم تو ببخش

 

 آرزوهاي مرا مي داني

شب و ديدار و نيازم تو ببخش

 

 گفته ام باز چو شيخ مي نخورم

فقط امشب گذرانم تو ببخش

 

 باز از جانبت آيد پيغام

در گذر من نتوانم تو ببخش

11/8/88

13:30

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:16  توسط a.b.a  | 



 

ای جفایت همه خوش باد وفا شیرین تر

 

سخن از تاب كمندت بسی شیرین تر

 

داده ای تاب كمندت شده دام دل من

 

چون به زندان توام دیده ی من روشن تر

 

قد و بالای ترا هر چه بگویم كم هست

 

در نظر هر چه نوشتم ترا افزون تر

 

وز لبت گشته مرا آرزوی آب حیات

 

بدهی آب حیات باز شوم مجنون تر

 

شبنم روی لبت شد ز درُ زیباتر

 

صدف از درُ لبانت بشود پنهان تر

 

آرش انداخت چو تیرش به توران برسید

 

تیر مژگان تو رد شد بسی توران تر

 

گفتمت بر سركویت نشینم مدام

 

تا كه آیی بگویی منم شیرین تر

14/8/88

صبح

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 3:29  توسط a.b.a  | 



 

 دریای چشات ساحل امنی واسه دیدن

با دیدن دریای تو امواج رسیدن

 

بر زورق درگیر طلاطم نظری کن

امواج کمندت مرا بند کشیدن

 

گفتم که لنگر بنهم ساحل امید

تاهر طرفی قصه ی چشمات شنیدن

 

در بندمُ خوشحال چو زندان تو باشم

من هیچ نخوام ز بند تو رهیدن

 

ای باد به گسیوی تو باشد همه ایام

امواج خرامان ز عشق تو خریدن

7/8/88

15:00

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:30  توسط a.b.a  | 



  اي برده دلم قرار يادت نرود

 آتش زدي و فرار يادت نرود

 

 هر بار چو نوبت زيارت برسد

 بر خم تو خنده آر يادت نرود

 

 چون مي گذري شميم گل باز آيد

 بلبل مستُ بهار يادت نرود

 

 با بودن تو بهار من آمده است

 هرچند يكيست هزار يادت نرود

 

 اين نوگل من كه غنچه باشد هنوز

 از بوي خوشش نگار يادت نرود

 

 آري چو مهر تو شده در دل من

 در بند توام شكار يادت نرود

 30/7/1388

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:12  توسط a.b.a  | 



 

اي ديدن رويت شده روياي شب و روز

برگير حجاب و به من آور خبري سوز

 

بر ديده ترم بنگر آه من مسكين بين

هر روز نگاهم كن بر من نظري دوز

 

گفتم كه مشتاقم دل در گروت دارم

شوقي به جان من هر لحظه بيفروز

 

گفتي ندهي دل را گفتم ز تو مي خواهم

بر كوي تو من هستم ديدي شده ام قوز

 

تصوير رخت خواهم تا نوبت ديدارت

هر روز دهي وعده فرداي تو امروز

27/7/88 ساعت 6:45

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:45  توسط a.b.a  | 



 

ميشوم هر لحظه تشنه تر به چشمان شما

بوسه مي خوام بگيرم من زنخدان شما

 

آتش است بوسه ز گرمايش خوشم

هر چه ميگيرم مرا سيراب نيست جان شما

 

از قديم گشتن همه دنبال آن آب حيات

من گرفتم از لب چون چشمه ساران شما

 

ديده بر هم نه (بنه )شب آخر شد عزيز

سر به زانو نه (بنه) بگويم جان بقربان شما

 

باز دست من بگير اي صاحب آب حيات

جان دهي ما را ز آن لبهاي خندان شما

 

باز مي ايم بگيرم از تو تمثالي دگر

باز گو محروم باشم از دو چشمان شما؟

مهر ماه 1388

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 22:53  توسط a.b.a  | 



زندگی چون برگ می ریزد

تمام فصل آن پاییز

بهارش  تولد مرگ می باشد

درون این خزان عمر

سرتاسر پیام درد می باشد

طلوعش گریه ي او خنده ی آنان

غروبش خنده و گریه ز دوری سرد می باشد

نفس هر لحظه سوی مرگ می تازد

همه غافل ز وقت رفته مي باشند

درون جاده ی پاییز

هر دم خزان برگ می باشد

چه با سرعت گذر دارد

نفس در سینه اخر حبس می باشد

کجا با این شتابان

بسوی قبر می باشد

زمان تنگ است

بيا وقت درنگ و ضرب مي باشد

دريابيم

خزان را

زمانه سخت مي باشد

۲۰:۰۰

۸۸/۷/۲

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:59  توسط a.b.a  | 



منتطر دیدن رویت منم

واله و شیدا به کویت منم

دل نگرانی ز چه ای نازنین

آنکه مدام هست بسویت منم

خاطر تو هست عزیز یار من

گشته اسیر طره مویت منم

باد بهاری همه ازعطر توست

 مست تر از مست ز بویت منم

خنده به لبهات نشان بهار

آنکه دلش بسته به خویت منم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:50  توسط a.b.a  |