گفتمت هيچ نگويم تو ببخش
سخن از عشق كه گفتم تو ببخش
خواستم ديدن تمثال تو را
چند بار گفتم و خواهم تو ببخش
گر مرا بر سر كويت ديدي
وز سوالم جوابم تو ببخش
آرزوهاي مرا مي داني
شب و ديدار و نيازم تو ببخش
گفته ام باز چو شيخ مي نخورم
فقط امشب گذرانم تو ببخش
باز از جانبت آيد پيغام
در گذر من نتوانم تو ببخش
11/8/88
13:30
ای جفایت همه خوش باد وفا شیرین تر
سخن از تاب كمندت بسی شیرین تر
داده ای تاب كمندت شده دام دل من
چون به زندان توام دیده ی من روشن تر
قد و بالای ترا هر چه بگویم كم هست
در نظر هر چه نوشتم ترا افزون تر
وز لبت گشته مرا آرزوی آب حیات
بدهی آب حیات باز شوم مجنون تر
شبنم روی لبت شد ز درُ زیباتر
صدف از درُ لبانت بشود پنهان تر
آرش انداخت چو تیرش به توران برسید
تیر مژگان تو رد شد بسی توران تر
گفتمت بر سركویت نشینم مدام
تا كه آیی بگویی منم شیرین تر
14/8/88
صبح
دریای چشات ساحل امنی واسه دیدن
با دیدن دریای تو امواج رسیدن
بر زورق درگیر طلاطم نظری کن
امواج کمندت مرا بند کشیدن
گفتم که لنگر بنهم ساحل امید
تاهر طرفی قصه ی چشمات شنیدن
در بندمُ خوشحال چو زندان تو باشم
من هیچ نخوام ز بند تو رهیدن
ای باد به گسیوی تو باشد همه ایام
امواج خرامان ز عشق تو خریدن
7/8/88
15:00
اي برده دلم قرار يادت نرود
آتش زدي و فرار يادت نرود
هر بار چو نوبت زيارت برسد
بر خم تو خنده آر يادت نرود
چون مي گذري شميم گل باز آيد
بلبل مستُ بهار يادت نرود
با بودن تو بهار من آمده است
هرچند يكيست هزار يادت نرود
اين نوگل من كه غنچه باشد هنوز
از بوي خوشش نگار يادت نرود
آري چو مهر تو شده در دل من
در بند توام شكار يادت نرود
30/7/1388
اي ديدن رويت شده روياي شب و روز
برگير حجاب و به من آور خبري سوز
بر ديده ترم بنگر آه من مسكين بين
هر روز نگاهم كن بر من نظري دوز
گفتم كه مشتاقم دل در گروت دارم
شوقي به جان من هر لحظه بيفروز
گفتي ندهي دل را گفتم ز تو مي خواهم
بر كوي تو من هستم ديدي شده ام قوز
تصوير رخت خواهم تا نوبت ديدارت
هر روز دهي وعده فرداي تو امروز
27/7/88 ساعت 6:45






