ميشوم هر لحظه تشنه تر به چشمان شما
بوسه مي خوام بگيرم من زنخدان شما
آتش است بوسه ز گرمايش خوشم
هر چه ميگيرم مرا سيراب نيست جان شما
از قديم گشتن همه دنبال آن آب حيات
من گرفتم از لب چون چشمه ساران شما
ديده بر هم نه (بنه )شب آخر شد عزيز
سر به زانو نه (بنه) بگويم جان بقربان شما
باز دست من بگير اي صاحب آب حيات
جان دهي ما را ز آن لبهاي خندان شما
باز مي ايم بگيرم از تو تمثالي دگر
باز گو محروم باشم از دو چشمان شما؟
مهر ماه 1388

زندگی چون برگ می ریزد
تمام فصل آن پاییز
بهارش تولد مرگ می باشد
درون این خزان عمر
سرتاسر پیام درد می باشد
طلوعش گریه ي او خنده ی آنان
غروبش خنده و گریه ز دوری سرد می باشد
نفس هر لحظه سوی مرگ می تازد
همه غافل ز وقت رفته مي باشند
درون جاده ی پاییز
هر دم خزان برگ می باشد
چه با سرعت گذر دارد
نفس در سینه اخر حبس می باشد
کجا با این شتابان
بسوی قبر می باشد
زمان تنگ است
بيا وقت درنگ و ضرب مي باشد
دريابيم
خزان را
زمانه سخت مي باشد
۲۰:۰۰
۸۸/۷/۲





