تو بهارُ دوست داري
سبزه ُو باغ ُ دوست داري
گلهاي تازه ي باغ
تو سبزه زارُ دوست داري
ميون دشت و دمن
ديدن يارُ دوست داري
چشمه ي اونور باغ
وعده ي يارُ دوست داري
تو شبا را دوست داري
ستاره ها را دوست داري
چيدن ستاره ها
از توي باغُ دوست داري
تو نگاه را دوست داري
چشمهاي يارُ دوست داري
توي شب كنار آب
توچشم يار ستاره ها را دوست داري
صداي بلبل مست
نغمه ي تارُ دوست داري
من خدا را دوست دارم
بودن يارُ دوست دارم
چشمه و باغ و گلُ
دست نگارُ دوست دارم
توی باغ نشستنُ
صحبت يارُ دوست دارم
10/6/1387

می نخوردم ولی چرا مستم
بی پیاله به میکده هستم
گوییا بی سبب چنین جایم
من که مست توام کمر بستم
نای نی می رسد ز میخانه
من به سوی تو می کشم دستم
هرچه کردند حوریان به میخانه
من در آنجا رخ تو می جَستم
باده می رفت دست به دست ولی
چشم تو بود میان که من رستم
آنکه آنان شراب می خوانند
جز می تو پیاله ها شستم
شب میان همه بی خبران
هوشیاری ندیده ام پستم
جای مستی کجا خرابات است
با تو من مست تا سحر هستم
18/2/1388
23:50






