شبِ یلدا شدُ یارم نیومد
درازی شب هم کارم نیومد
رسیده بر سر کویش فغونم
به عالم گو که دیدارمُ نیومد
یلدا مبارک باد

نم نم بارون که میاد
شر شر ناودون که میاد
کوچه ها پر ز آب میشه
قلب من هم بی تاب میشه
پنجره را وا میکنم
بارون ُ تماشا میکنم
دل وا میشه ز غصه ها
از بوی خاک کوچه ها
می بره غم ز آدما
شادی میشنه رو لبا
پرنده ها پر می کشند
تو آسمون سر می کشند
هر کسی حمدی می خونه
با زبونی که می تونه
خدای من
نم نم بارونت قسم
شر شر ناودونت قسم
نفس نفسهام که کمه
برای شکر یک دمه
نشانم ندادي كه ترسيده اي
به باغت نبردي كه بي ميوه اي
به اصرار من پرده برداشتي
نگفتي كه باغي چنين ديده اي
سراسر رياحين عنبر نشان
نشسته به هر شاخه اش ميوه اي
مرا گردشي نه كه يك لحظه اي
تو گفتي مشو كنجكاو هر چه را ديده اي
گِزيدي لبانت كه من ديده ام
ز كنجكاوي من هراسيده اي
امان از زباني كه بي وقت بود
نگاهم نماز صبحم كرده اي
شب و خواب و بيداري و ديدنت
فرار از نگاهم كه شب كرده اي
من و وصف تو تازه آغاز شد
كه يك برگ گفتم نه از ميوه اي
۷/۹/۸۷
ساعت ۷:۱۵ صبح






