
ای حجت حق چرا ز ما پنهانی
گاهی نظری لطف نما مهمانی
دائم به سر راه تو من بنشستم
امید به دیدار تو خود می دانی
@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-
امشب طلوع شمس را آذین ببندیم
گرچه شبست وز نور حق آذین ببندیم
پای چو نهاد ه بر زمین مامور گردید
چون حجت حق آمده آذین ببندیم
نوزاد حق کرده تلاوت آیتش را
بر یاور مستضعفان آذین ببندیم
اوگشته غائب از نظر با حکمت حق
بر او که غائب از نظر آذین ببندیم
ای انتظار و صبر ما در انتظاریم
بر راه آن منجی حق آذین ببندیم
بر این طریق ما مانده ایم با چشم امید
با دیده گان تر رهش آذین ببندیم
آری بر آریم دست بالا ای خدایا
هرروز و شب منتظریم آذین ببندیم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انتظار رویت
كی من ز نام تو گذشته باشم
گرچه هنوز رویت ندیده باشم
شب را چو شمع تا سحر بسوزم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ز رازهای سر به مهر تو
دیدنت مرا بس است
ز گفته های سر به مهر تو
شنیدنش مرا بس است
ز دوریت که سالهاست
به انتظار نشسته ام
به جمعه در مناره ها
صدای تو
شنیدنش مرا بس است
به شب به روز
ستاره ها و ماهتاب
درون روز و آفتاب
به انتظار
نشستنت مرا بس است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انتظار فرج
جاده تا بی انتهاست
نور سوسو می زند
راه باریک است و پر رمز و راز
کاروان خسته با دنیا امید
چشم در بی انتهاست
نور سوسو می زند
نغمه های کاروان
بانگ ای رحیل خفتگان
وقت بیداریست جان
نور سوسو می زند
همرهان در کاروان
جملگی در انتظار
چشم در بی انتهاست
در مسیر جاده
در کنار وادی پر رمز و راز
دستها در اسمان
تارسیدن از کران تا بی کران
مبداء نور را در جستجوست
کاروان آماده دیدار نور
چشمها پر اشک از شوق حضور
طالبان نور خود نورانیند
خسته اند اما..........
اماده دیدار نور
سالروز آغاز رسالت و بعثت پیامبر (ص)
بر همه مبارک

بردی دلم ز خانه ی دل نگفتم چرا
آواره ام به بیابان دل نگفتم چرا
هر سو رسید نغمه ايي بسویت دویده ام
باز هم فراق شد نه وصل نگفتم چرا
مجنون کوی توام از خلق کن سوال
گفتند برای دیدن گل نگفتم چرا
بلبل که ناله ز دوری یار می کند
زخمم بدید نه ناله ی دل نگفتم چرا
هر جا که رفته ام به سوادی روی تو
قول و وفای تو گل نگفتم چرا
یاد خسرو شكیبایی گرامی

چه شد كه میل سفر كرده ای
بریده ای دلُ بی خبر كرده ای
چه گویم كه یادت مدام در دل ماست
شب و روز به خیالم نظر كرده ای
كنون كه بر دست می روی آرام
دل سوخته ی ما بِتر كرده ای
چو سیل اشك ز رویمان بینی
ترا خیال خوش چون سفر كرده ای
امان ز درد كه ما را مدام صبر می باید
بیا كه شكیبایی بی خسرو كرده ای
ساعت 09:00
30/4/1387






