
پیمانه ی دیدارت هر بار شکستی یار
گفتی که مجالم ده پیدا نگشتی یار
با هر سخنت امید روشن شده چشمانم
اما چراغی نیست خاموش نشستی یار
چون وعده دهی فردا روزم شده صدها سال
فردا نرسد امروز چون وعده گسستی یار
دانی که پریشانم غم قوت صبح و شامم
بردار جفاکاری چون عهد ببستی یار
نا کرده چنین شیرین فرهاد خبر دارد
کوه کندن من دیدی پس باز برفتی یار
لیلی اگرم پنهان از دیدن مجنون بود
می داد نشانی ها اما ننوشتی یار
با صبر شدم مجنون کندم چو فرهاد کوه
هم لیلی و شیرینی ما را بکشتی یار
20:30
13/4/1387

شب می رسد ز راه
خورشید در غروب
چشم بسته از حضور
روز خسته بی فروغ
دامن کشان به کوه
بر دشت و شاخه ها
سایه رسید غروب
ماه می رسد ز راه
از آن طرف نگاه
با خود سکوت و نور
امشب در این سکوت
دستم بر آسمان
گویم سخن ز دوست
آری خدای من
همراز شام من
شکرم فقط سجود
دستم دعای دوست
19:30
18/4/1387

باده بدست هوش نگو هست نیست
رفته ز دست عقل نگو هست نیست
مست می ام بی خبر بی خبر
باده بیاور نگو هست نیست
می ز تو خوردم که چنین مست شدم
غیر رخت را نگو هست نیست
باده ز تو مست کند نی شراب
هر که خورد می نگو هست نیست
می نبود اب ز انگور و تاک
غیر می یار نگو هست نیست






