تبليغاتX
بیابان طلب

گفتمش دل میدهی؟

گفتا نپرس

گفتمش از کی بپرسم این نخست؟

گفتا نپرس

گفتمش راه دلت؟

گفتا بجوی 

 

توشه ی  را ه  دراز  آماده  شد

خوشه های عشق درره کِشته شد

 

هفت  اقلیمی  که رفتم راه بود

تا رسیدن  بر دلش  صد چاه بود

 

از حصار و قلعه های بی شمار

می گذشتم  تا رسم  بر آن  نگار

 

هر سوادی کوی  او  پنداشتم

جلوه ای  از  روی  او  انگاشتم

 

چونکه  نزدیکش شدم دیوار بود

رد شدن از آن  بسی دشوار بود

 

بر کنارش خیمه ای برپا زدم

گشتم  و دنبال  روزن  پا زدم

 

چند مدت  خیمه ام  برپا شدی

تا  که آن روزن  برم  پیدا شدی

 

روزها  در  آن  دیار سکنا بود

چون شمیم یار من هر جا بود

 

یار  پیغامی  بداد  راضی  شدی

شور و مستی تو اینجا طی شدی

 

عشق و مستی تو در این خانه بود

آسمان  عشق  تو  یک  لانه  بود

 

زین  صدای  یار خون  آمد به جوش

که مرا شوق تو می باشد به هوش

 

بر گرفتم  توشه  از راه  نگار

تا که ره پویم به سوی آن نگار

 

روزها  آمد  شب  هم  از  پی  آن

راه  پر خار  و خس و بی آب و نان

 

هر  قدم   در  راه  آوایی  رسید

که شتاب کن که رقیبانت رسید

 

روزها طی شد در این راه دراز

تا  رسیدم  بر  درختی  از  کنار

 

سایه اش  اطراق  کردم  مدتی

خواب  فائق شد  برمن  حیرتی

 

خواب  دیدم  یار را دارم برم

با لباس همچو ماهی در برم

 

او  پری  آب  و  دریا  و  زمین

من چو کشتی در کنارش بر زمین

 

گفتمش بر من تو کشتیبان شدی

هر  چه  فرمایی  برایم  آن  شدی

 

 

با  تبسم  گفت  برخیز  و  بیا

گر تو داری شوق ره گیر و بیا

 

چشمهایم باز شد شب گشته بود 

آفتاب  روز  پر  پر  گشته  بود

 

بار بستم خویش را آماده تر

تا  کنم   آغاز  پرواز   بیشتر

 

شب سخنها گفتمش او درسکوت

گوش  می داد  اما  در  سکوت

 

گفت نامم گر سکوت باشد کم است

سردی شب را کنارش شد کم است

 

چونکه  تمثالش  بدیدم یک کلام

گفتمش حوری چه گویم وسلام

 

این  غزل  اغاز  کردم  از  نظر

تو بخوان او کشته ما را از نظر

 

ای پری روی که رخ وا کردی

 تو مرا عاشق و شيدا کردي

دلربايي  تو  نمودي  ولي

سخن خويش هويدا کردي

نرم نرمک ننشستي به چشم

بلکه يک باره به چشم جا کردي

قلب را يکسره يک جا بردي

خويش را در دل من جا کردي

شب و روزم نظر روي تو شد

که مرا محو تماشا کردي

 

..ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:10  توسط a.b.a  | 



عید منتظران مبارک

امشب  طلوع  شمس را آذین  ببندیم

گرچه  شبست وز نور  حق آذین ببندیم

 

پای  چو  نهاد  بر زمین مامور گردید

چون  حجت  حق آمده  آذین ببندیم

 

نوزاد حق  کرده  تلاوت  آیتش را

بر یاور مستضعفان آذین ببندیم

 

اوگشته غائب از نظر با حکمت حق

بر او  که غائب از نظر آذین ببندیم

 

ای  انتظار  و  صبر ما  در  انتظاریم

بر راه  آن منجی حق  آذین ببندیم

 

بر این طریق ما مانده ایم با چشم امید

با  دیده گان  تر  رهش  آذین   ببندیم

 

آری  بر  آریم  دست  بالا  ای خدایا

هرروز و شب منتظریم آذین ببندیم

 

2/6/1386

انتظار رویت

كي من ز نام تو گذشته باشم

بي نام تو شبي نشسته باشم

 

کی من ز كويت رو گرفته باشم

جز اينكه بر كويت نشسته باشم

 

كي من شكايت از جفات كردم

بي ديدن رويت نشسته باشم

 

كي من زانتظارت خسته باشم

وز انتظار توست زنده باشم

 

هر سو روم جز روی تو نبینم

گرچه هنوز رويت نديده باشم

  


شب را چو شمع تا سحر بسوزم

روز و شبم سوزنده ي تو باشم


من و انتظار در راهیم

نشانه تورا به دل داریم

 

به گوشه حرم نشسته ایم جمعه

 

که از مناره صدای تو می خواهیم

 

قدح قدح می حق نوشیم

 

که مست و خراب این راهیم

 

طواف کنیم حرم را ببین که می گوئیم

 

رسان امام زمان را که دل پریشانیم

جمعه 15/4/86

ز رازهای سر به مهر تو

دیدنت مرا بس است

ز گفته های سر به مهر تو

شنیدنش مرا بس است

ز دوریت که سالهاست

 به انتظار نشسته ام

به جمعه در مناره ها

صدای تو

 شنیدنش مرا بس است

به شب به روز

ستاره ها و ماهتاب

درون روز و آفتاب

به انتظار

نشستنت مرا بس است

انتظار فرج

جاده تا بی انتهاست

نور سوسو می زند

راه باریک است و پر رمز و راز

کاروان خسته با دنیا امید

چشم در بی انتهاست

نور سوسو می زند

نغمه های کاروان

بانگ ای رحیل خفتگان

وقت بیداریست جان

نور سوسو می زند

همرهان در کاروان

جملگی در انتظار

چشم در بی انتهاست

در مسیر جاده

در کنار وادی پر رمز و راز

دستها در اسمان

تارسیدن از کران تا بی کران

مبداء نور را در جستجوست

کاروان آماده دیدار نور

چشمها پر اشک از شوق حضور

طالبان نور خود نورانیند

خسته اند اما..........

اماده دیدار نور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:58  توسط a.b.a  | 



ز حراء ندا در آمد

که بخوان به نام خدایت

گفت امیم نخواندم مکتبی

گفت برخوان با تمامی وجود

کن شروع با نام رب بی غروب

بر محمد این رسالت شد شروع

.....

سالروز آغاز رسالت بر همه مبارک 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 14:35  توسط a.b.a  | 



ای خدا

ای حسن و جمالت همه پیداست

نا دیدنی  تو  ز  دل  ماست

بر هر چه نظر رفت تو بینم

آیات و نشانه هات زیباست

====

دلم  آکنده  از مهر  تو  باشد

زبانم قاصر از عشق تو باشد

دمادم روی ماهت در نظر هست

مرا  روز و  شبم  فکر تو باشد

====

امشب هوس شراب کرده دل من

پیمانه  رباب و  یار  کرده  دل  من

امشب که به پیش من تو هستی

بوسه  ز لبت  نیاز  کرده  دل  من

====

من به سرم هست فقط روی تو

جلوه آن  خال  و  لب و  موی  تو

شرح صبوی لب تو این چنین

خانه نشینم به سر کوی تو

====

جلوه ی  روی  تو در آیینه نیست

جلوه گری  در رخ  زیبای توست

چون  به  تجسم  نظری  می کنم

شانه بر آن طره ئ موهای توست

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:59  توسط a.b.a  | 



میلاد مولود کعبه مبارک

 

جز همین ما را مطاعی نیست نیست

برسر کویش جدایی نیست نیست

 

خیر این دنیا و ان دنیای ما

جز علی را روی کوثر نیست نیست

 

فاطمه ان نور عین ختم دین

کوثری جز او به دنیا نیست نیست

 

ما شفیع خویش کردیم خانه اش

غیر این خانه پناهی نیست نیست

 

از حسن گویم سخن یا از حسین

غیر این دو نور عین را نیست نیست

 

من عبایم از عبا گویم سخن

جز علی با خانه اش را نیست نیست

 

ما دراین دنیا و ان دنیای خود

جز بر این خانه شفاعت نیست نیست

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:25  توسط a.b.a  |