
گمگشته ام
به دنبالت كه پيدايت كنم من
ای خدا
خویش را گم کرده ام
در بیابان و کویر
تنهایی
هر طرف روی کنم
تا بیابم اثری پنهانی
بالِ من بشکستهَ
تو مرا بالی ده
پر پروازی ده
تا توانم که کنم پیدا خویش
به خودم من برسم
که تو را بشناسم
من َعرف نفس َعرف رب

موضوع انشاء :عشق
البته بر تمامی هم مکتبی های عزیز
واضح و مبرهن است
که این کلام مقدس که افریده گار الهی
به ان مباهات می کند
و این جهان را بر سیاق همین عشق افریده
وتمامی ان را با عشق به نظم اورده
چون به چشم دل نگاه کنی
همه را از عشق می بینی
که عشق حقیقی است
حال به نظری اجمالی به این کلام جادوی
که هم سهل است و هم ممتنع
سهل است چون به طرفه الاعینی قابل ابراز هست
دو کلمه"دوستت دارم"
"احبک یا حبیبی"
"I love you”
که با همین کلام دنیایی معنی را در پی دارد
و می توان به خرسندی خویش و معشوق کمک کرد
وخویش را بر ابرهای اسمان دید
که پرواز کنان دنیای عشق را سیر می کنی
در کنار معشوق که اینگونه نظر کردن
سهل می باشد و مایه خرسندی
لیک به تحقیق درست نیست
شاید بتوان زمانی کوتاه رضایت خویش را همراه باشد
ولی عمر به کوتاهی گل را دارد
به قول خواجه شیراز:که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
پس ممتنع است که کم ان قسم اول بود که سهل و اسان نمود
چون اول رضایت خاطر را ار طرفین همراه دارد
کلامی است به شیرینی عسل
چون بویی گلهای بهاری که نسیمش روح نواز است
حال که به وادی خطر پای نهی
مرد ره باید باشی
وادی به وادی خطر در کمین هست
تورا جز روی معشوق قبله ای نیست
تمامی نگاهت را کسی نیست
به هر سویی نگاهت روی دلدار
به جز عکس رخش را مرحمی نیست
بیابان را به پایت سیر کردی
مغیلان را به پایت کارگری نیست
به غرب و شرق هر جا سیر کردی
به جز با یاد رویش همدمی نیست
طلوع شمس را یاد رخ اوست
که دنیا را به جز اوبهتری نیست
حال که خود را اماده این مسیر می کنی
پس توشه راه اماده کن
خویش را اماده کن بهر نبرد
چون مصائب دیده ای اماده تر
هر قدم را در کنارش خار بود
اخرین منزل کنارش یار بود
تا رسیدن به منزل اخر
به قول شیخ اجل سعدی
:سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
چون شیرینی وصل را حلاوتی است که نتوان گفت
که مثل معروف:
حلوایی تنترانی تا نخوری ندانی
پس چشم به افق وصل بدوز
ورها از غیر باش
که اخرالامر:
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
15/11/84
ساعت 18






