من رميده ز زمانم
گل من اينجا نيست
دشت من پژمرده ست
سخنم بي جا نيست
فصل در من گم شد
عاشقي پيدا نيست
صبح ارام رسيده ست
افتاب اينجا نيست
من نسيمي خواهم
وزشش اينجا نيست
اسمانم همه جايش ابریست
نم نمي زيبا نيست
كوه من منتظر رنگ سپيدست
جز سياهي در اينجا پيدا نيست
ابشار اب ندارد
رعد و برقي زيبا نيست
در نگاهم به نگاهت
هر چه ديدي نگو تنها نيست
خسته از بار سفر من
نگو معنا نيست
منتظر تا كه در ايي
به شب پيدات نيست
جز چشم در دو چشمت کاری نکرده بودم
گفتی که بر خیالم راهت نداده بودم
گفتم که گشته بودم پیدا نموده بودم
گاهی که نگار می کند عشوه گری
با تیر و کمان هدف زند در نظری
مارا به سجود خویش می بیند لیک
راضی نشود که کم کند غمزه گری
از صبح به سجده در کمان ابرویت
مارا بشود سحر به خلوت ببری
رخ باز نما تا جمالت بینم
مدهوش تو یک نظر شوم خود نگری
با حسن و جمال تو نشانت گویم
بهتر که بگویمت که بهتر ز پری
اوصاف جمال تو در شعر من است
با خط و قلم نگارمت حور و پری
چشمان تو زيباست چه با اشك چه بي اشك
بر بحر چشات موج سوارم چه با باد چه بي باد
بر ساحل ان لنگر من باد چه انكار چه اصرار
بر ان لب تو خنده چه زيباست چه با اخم چه بي اخم
بر موج كمندت دو صد من گرفتار چه با نام چه بي نام
بر سوي خودت راني و خواني چه با دام چه بي دام
بر ان لب تو بوسه ي من باد چه خمار چه هوشيار
بر شبنم ان دست من ايد چه با ساز چه با ناز
دیدن ان روی ماهت حقم هست یا که نیست
بوسه ای بر قرص ماهت حقم هست یا که نیست
لحظه ای ارام بودن در نگاهت
سیر دیدن روی ماهت حقم هست یا که نیست
تا سحر نجوا نمودن صحبت جانانه کردن
غرق در چشمات گشتن حقم هست یا که نیست
تشنه در صحرای تو سیراب گشتن
بوسه از لبهات خواستن حقم هست یا که نیست
کار تو مجنون نمودن سیر در صحرا نمودن
تشنه دیدار تو حقم هست یا که نیست
دادن تیشه به فرهاد کوه را از جا کندن
عشق بازی با تو کردن حقم هست یا که نیست
نغمه های دوست داشتن عشق را نجوا نمودن
شام را تا صبح کردن حقم هست یا که نیست
از باغ وگلستان و دمن هيچ مگويم
امروز به صحراي دلم بر گردم
از دوست سخن گويم و دگر هيچ مگويم
زين دشت كه نامش دل من مي باشد
پيداست كه من تشنه ام وهيچ مگويم
بر دشت دلم ناله كه بسيار نشسته
پيدا بشود گوش دگر هيچ مگويم
زخم دل خونين من و آه سحرگاه
بي خواب كسي گشت كه من هيچ مگويم
بر زخم دلم معجزه مرحم دستت
چون دست نهي من به كسي هيچ مگويم
چيدم زلبت غنچه گل با دل خونين
آتش زدي و خوش نگري هيچ مگويم
11/10/1384
ساعت 18:15
جلوه گر با صبح گردی در میان کوی ما
پرتو حسنت چنان ما را ز خود بیخود نمود
چون که لیلی دیده شد در این سرای و کوی ما
جمع گردیدند مردم تا ببینن روی تو
لیک پنهان می کنم رویت زغیر در کوی ما






