تبليغاتX
بیابان طلب

من و نام تو يكجا بيشتر نيست

درون قلب من جاي دگر نيست

صداي عشق من از دور پيداست

درون ناله هام جز تو دگر نيست

ز قلب من خبر داري كه چونم

گلستان تورا گردم دگر نيست

هواي روي تو روز و شبم نيست

كه چشمم اشك خون اشكي دگر نيست

فراقت تشنگي چون تو بخواهي

مرا جز لعل لبات چشمه دگر نيست

بسان روزه دار در وقت افطار

بكن افطار من وا افطار دگر نيست

28/7/1385

ساعت 8:15

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:0  توسط a.b.a  | 



سایه شب شهر را خاموش کرد

غافلان خفته را مدهوش کرد

ازمیان نخل ها اواز شد

چاه گوید مرد حق بر خاک شد

دشمنان سر خوش ز مستی شبند

بچه های پشت درب در ماتمند

صبح ایا افتاب اید برون

در غروب حق کند ایا برون

روز باشد در عزا شب تو بمان

تا نبینن کوفیان بی نشان

اشکها پنهان ز این نامردمان

من بریزم بر زمین تا هست جان

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 2:38  توسط a.b.a  | 



تو را ز قدر برتر همی دانم

چرا که ان هم ز قدر تو می دانم

درست که در این شب خدا فرود اورد

کلام خودش بر رسول می دانم

حدیث نزول و شرح صدور

زخط تو و شرح تو می دانم

.......

در این شبها کلام ما این است

من امده ام علی در خانه تو

تا دست نگیری نروم از بر تو

من سائلم و گدای این خانه تو

بر سائل خود کرم نما این شب تو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 3:31  توسط a.b.a  | 



 

جز همین ما را مطاعی نیست نیست

برسر کویش جدایی نیست نیست

 

خیر این دنیا و ان دنیای ما

جز علی را روی کوثر نیست نیست

 

فاطمه ان نور عین ختم دین

کوثری جز او به دنیا نیست نیست

 

ما شفیع خویش کردیم خانه اش

غیر این خانه پناهی نیست نیست

 

از حسن گویم سخن یا از حسین

غیر این دو نور عین را نیست نیست

 

من عبایم از عبا گویم سخن

جز علی با خانه اش را نیست نیست

 

ما دراین دنیا و ان دنیای خود

جز بر این خانه شفاعت نیست نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 2:15  توسط a.b.a  | 



 درآیینه خویش نظر کن

                                           تا انچه نهان هست بیایی

خود گمشده خویش نباشی

                             پیدا بکنی خویش وجهان تازه نمایی

زنگار رخ خویش زدوده

                                                  انوار خدایی بنمایی

ره توشه راهت بشود عشق و محبت

                                        آرام قدم در ره منزل بنمایی

شوق گذر از خویش و به مقصد رسیدن

                                      آرامش جان را تو پیدا بنمایی

هر روز زنی صیقل جان تا که شو صاف

                       با نور خدایی گذر از جاده تاریک بنمایی

بسیار خطر در ره ایمان تو ببینی

                            تا صاف شوی و تو به جانان بنمایی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 19:55  توسط a.b.a  | 



برای ماندن

برای رفتن

ره توشه اماده نمود

که دو حالت است

1-ماندن: که مرا هست امید

خویش را غرق در این دریا کرد(دنیا)

یا به افلاک رسانم خود را

دائما شر بسویی خواند

نفس پیوسته به سویی راند

........

خیر اندازه ی خوبی تو هست

یا برون از حد و اندازه توست

...........

ماندن را چنین فرصت بود

2-رفتن

اماده برای سفر

یا که

سخنی باید گفت

که مرا فرصت دیگر نبود

دگر هیچ گوش مرا همراه نیست

فرصت من به درنگی بسته است

اجلم پشت در خانه من بنشسته است

گفت حرفی سخنی چیزی هست

که چنین بسته به این خانه شدی

پر پروازی تو اماده است

توشه ره کجاست اماده است

فرصتی چند ترا من دادم

لیک قدرش تو ندانستی چند

همه را خوردن و خوابیدن بود

هیچ دنبال حقیقت بودی

..........

گوش دادن به کدامین بهتر؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 19:54  توسط a.b.a  | 



 غروب را هميشه دوست دارم


 اما در اين زمان بيشتر چرا كه هر چه به غروب نزديك ميشم


احساسي عجيب مرا فرا مي گيره


در خويش غرق ميشم


و بيشتر خودمو دلتنگ مي بينم


 كه روزي سپري شد چه كردم و چه گذشت


به نوعي اخر روز را با ورق زدن ساعات گذشته سپري مي كنم


نمي دانم برايت اتفاق افتاده يا شايد هر روز چنين هست


 كه در وارسي ان ساعات گاهي لبخند و گاهي اخم اعجين هست


 كدام را بيشتر مي بيني


 لبخند يا اخم


 سعي دوباره براي اضافه كردن كدام هست ....


پس بهتر نيست هر روز به ميزان لبخند اضافه كنيم


تا شبي را اروم سر بر بستر ببريم

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 19:30  توسط a.b.a  |