ما را همین خانه بس است
از غمش دنیا غمین
سوز و اه و ناله
اشک بر یاس دوباره
غم به جانم خانه کرده
از غریبی .......
رو به هر سو می کنم
تا بیابم زاو اثر
..
شد بقیع نور شبم
گوشه گوشه مرحمم
فاطمه دنبال تو
.....
![[IMG]http://i5.tinypic.com/11jq97p.jpg[/IMG]](http://i5.tinypic.com/11jq97p.jpg)
ان روز که قطرات عاشق باران
جدا از هم گشتن
در مسير جدايي شب و روز از فراق يار
در حسرت بسر بردن
که به اينجا رسيدن
که يار را در جويبار کناري برفراز ابشار ديد
نگاه هشان در هم شد
چشمها گريان
از فراق
و اشک شوق وصال
قطرات بر اين ديدار نظاره گر بودن
و رسيدن اين دو يار را
که زمان وصل رسيده
زمان به کندي مي گذشت
و احساس هر دو بيشتر
براي در اغوش کشيدن يار
فرود امدند
وهمراه اشک شوق در اغوش هم
سکوت
تنها مرحم زخم و فراق
چشم در چشم هم
به ساحل نشستند
تا سرگذشت فراق را براي يار بگويند
چون لحظه وصال شد
اشک شوق را بوسه هاي وصل جبران مي کرد
و چو به هر طرف نگاه مي کنی مي بينی
که قطرات عاشقانه منتظر هستند
که ما شوند
و بي محابا براي رسيدن از جان مي گذرند
.........
خدایا:
ما قطره ایم و تو بیکرانی
خدایا مرا به خودم بشناسان
که تو را بشناسم
امین...............
سلامی چو لبخند گل بر شما باد
کلامم چو گوهر به پای شما باد
شکوفه به رویت چنان باز گشته
تمامی گلهای باغم به راه شما باد
با یاد و نام دوست
آغاز می کنم دفتر دلنوشته هایم را با ذکر غزلی از خواجه حافظ شیرازی ...
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند







