مژده که یارم آید
بوی بهارم آید
سبزه به گل نشسته
گل به کنارم اید
عطر به باغ رسیده
بوی نگارم آید
غنچه ی گل وا شده
دولت جانم اید
چشمِ منو رای سبز
جمعه به کامم اید
19/3/88
9:30
ای که از کوی تو امروز نیامد خبری
چشم من مانده بر در ببینم اثری
باز کن پنجره را تا که ببینم رخ تو
یا که باید بکنم سعی و صفای دگری
ماه تابان من امشب نکشی روی به ابر
من به دنبال رخت گوشه ی چشمی نظری
می کنی ناز بدان نازکشی پیشه ی ماست
من که دلخوش به تبسم ز توام کی گذری
دست بر چانه خود باز تفکر از چه
نکند یار دگر هست میان منتظری
عهد بستم که با توبمانم ای یار
میروی با دگران گریه ی من می نگری
9/3/88
ساعت 12 ظهر
لعبتی آید ولی دلدار نیست
نغمه ای آید ز کوی یار نیست
بر دوچشمانم نگر جز روی یار
جز رخش را مرحم دیدار نیست
هرکه دید گفته ست رنجور چه باد؟
درد ما جز دوری غمخوار نیست
روزه ام تا دیدن یار عهد ماست
کی شود افطار اذان گو کار نیست
عید فطر اید وقت دیدنش
بی هلال روی او افطار نیست
بار الها ماه من کی می رسد
جز می لبهاش طعامی بار نیست
ساعت 7:00
4/3/1388
تو بهارُ دوست داري
سبزه ُو باغ ُ دوست داري
گلهاي تازه ي باغ
تو سبزه زارُ دوست داري
ميون دشت و دمن
ديدن يارُ دوست داري
چشمه ي اونور باغ
وعده ي يارُ دوست داري
تو شبا را دوست داري
ستاره ها را دوست داري
چيدن ستاره ها
از توي باغُ دوست داري
تو نگاه را دوست داري
چشمهاي يارُ دوست داري
توي شب كنار آب
توچشم يار ستاره ها را دوست داري
صداي بلبل مست
نغمه ي تارُ دوست داري
من خدا را دوست دارم
بودن يارُ دوست دارم
چشمه و باغ و گلُ
دست نگارُ دوست دارم
توی باغ نشستنُ
صحبت يارُ دوست دارم
10/6/1387

می نخوردم ولی چرا مستم
بی پیاله به میکده هستم
گوییا بی سبب چنین جایم
من که مست توام کمر بستم
نای نی می رسد ز میخانه
من به سوی تو می کشم دستم
هرچه کردند حوریان به میخانه
من در آنجا رخ تو می جَستم
باده می رفت دست به دست ولی
چشم تو بود میان که من رستم
آنکه آنان شراب می خوانند
جز می تو پیاله ها شستم
شب میان همه بی خبران
هوشیاری ندیده ام پستم
جای مستی کجا خرابات است
با تو من مست تا سحر هستم
18/2/1388
23:50
بوی صبح
از دل شب
نغمه ی خوش
از دل باغ
می رسد باد بهار
خنده کنان روی نگار
گل سرخ
شبنم شب
باز کند شمس نگاه
دُر شود
قطره ی آب
از دل شب
صبح بهار
می زند بلبل مست
چهچه باز
سحر هم باز گذشت
باز ببین جلوه ی یار
عطر باغ
بوی بهار
خنده ی یار
ای خدا
کن همه ی سال زما
فصل بهار
31 /1/1388
06:50
بیرون شدی ز خانه
صحرا و دشت بهانه
زدی گره به سبزه
پیوند زدی زمانه
سبزه گره به قلبم
خورده به هر بهانه
بوسه زنم گره را
چون دست تو نشانه
قبل از گره سبزه
با چشم گره مانده
وا شد چو سبزه دل
بر قلب گره مانده
امروز خنده ام بین
لبهای تو نشانه
پنهان بیا به پرچین
بوسه زنم جوانه





سبز و بهاری باشید
کنون غنچه ی گل ببین وا شده
بهاران به صحرا چه زیبا شده
لب از لب گشایی به باغ و دمن
نشان بهار از تو پیدا شده
همه سبزه ها در تب و تاب تو
نشانی بلبل به گل جا شده
به تن کرده ساقه لباس بهار
به رویش جهانی هویدا شده
همه رنگها از خدای بهار
خدایا بهارم چه رعنا شده
فروردین ۸۸
سال نو مبارک

رویت گل و بویت گل و خویت گل
در باغ و گلستان تو من مست چو بلبل
دشتی كه خرامان ز سبزی بهاراست
خم گشته چو دیده است كمند ت سنبل
از هوش رود هر كه گذر كرد كنارت
من مستم و مدهوش به باغت چو بلبل
گفتم كه زیبایی و پنهان ز چشمی
چون پرده بیفتاد خجل گشته همه گل
آن ناز كه در روی تو پنهان شده دیدم
گویم كه شیرین شده چون مُل
گفتم كه نهم لب به گلبرگ لبانت
گفتی كه نچیده است كسی گل
در حسرت آن غنچه لبت صبر علاج است
چون بله بگویی بگیرم یك از كل
اگر از جانبت میلی به ما بود ..
مرا هر روز روز عاشقی بود..





